|
|
|
|
|
سلام .خوب هستین ؟ من که خوب خوبم حاله عشقم هم خوبه امشب دیدمش
می خواست بره عروسی انقدر خوشگل شده بود که دلم نمیمد نگاش نکنم.
راستی شرمنده این پستم طولانی شد.
اول این پست یک مقدار با پست های دیگه فرق میکنه ولی به عادت همیشه
یک متن هم آخرش گذاشتم. نوشته آندره ژید که با موجود خیالی خود به راز و نیاز پرداخته و می خواهد
خدا را به او بشناساند
مائدهای زمینی ناتانائیل آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی .هر مخلوقی نشانی از خداست
و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد. همان دم که مخلوقی نظر ما را به خویشتن
منحصر کند ما را از خدا برمی گرداند.ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد
دریغا که نمی دانیم هم چنان که در انتظار او به سر می بریم به کدام درگاه نیاز آوریم
سرانجام این طور نیز می گوییم که او در همه جاهست هر جا و نایافتنی است.
به هر کجا بروی جز خدا چیزی را دیدار نمی توانی کرد.
خدا همان است که پیش روی ماست .
ناتانائیل ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری .
ناتانائیل من شوق را به تو خواهم آموخت . اعمال ما به ما وابسته است هم چنان
که درخشندگی به فسفر. درست است که اعمال ما ما را می سوزانند ولی تابندگی ما
از همین است و اگر روح ما ارزش چیزی را داشته دلیل بر آن است که سخت تر از
دیگران سوخته است.برای من خواندن این که شن ساحل نرم است کافی نیست می خواهم
پای برهنه ام این را حس کند. معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برای من بیهوده است.
هرگز در این جهان چیزی ندیده ام که حتی اندکی زیبا باشد مگر آن که فورا آرزو کرده ام
تا همهء مهر من آن را در بر گیرد.
مثل کودکی که در پی مادر است من به دنبال تو هستم به جامه ات آویخته ام
رویاهایم را از یاد برده ام خیره در زیبایی تو جهان را سراسر نفس می کشم. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 21:5 توسط سعیده
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امشب هم خوشحالم هم ناراحت قبل از امشب این شعرهایی که
می نوشتم برای کسی نبود چون فکر می کردم هنوز عاشقش نشدم و این
احساسی که دارم زود گذر هست ولی امشب می تونم با تمام وجود
فریاد بزنم که من عاشقش شدم و با تمام وجود دوستش دارم.امشب بعد
از خیلی وقت دیدمش از همیشه خوشگل تر شده بود برای یک لحظه
تو چشمای عسلیش خیره شدم اون هم همینطور منو نگاه می کرد وقتی
چشماش مهمون چشمام شد انگار بهترین هدیهء دنیارا از خدا گرفتم.
ولی ناراحتیم از اینه که سر راهم مشکل زیاد هست میترسم نتونم تحملش کنم .
برام دعا کنید که مشکلات سر راهم بر طرف بشه.
از این به بعد شاید دیر به دیر آپ کنم چون حال و حوصله ای دیگه برام نمی مونه.
تقدیم به تو که یادت در فکر من عشقت در قلب من ماندگار است.
خیالتو می دزدم از تو شبستون خواب
تو ابرا پنهون میشم یه وقت نبینه مهتاب
بارون می شم می بارم تو آسمون چشمات
که رو زمین به یاد همه بمونه چشمات
بخوای نخوای فقط تو بیای نیای فقط تو
تو تو فقط تو آهای آهای فقط تو
از سر پرچین شب وقتی سرک می کشی
مهتاب هاج و واج و پائین ترک می کشی
می یاد واسه تماشا می افته تو حوض نور
اونجا که عکس چشمات افتاده از راه دور
بخوای نخوای فقط تو بیای نیای فقط تو
تو تو فقط تو آهای آهای فقط تو
تو ترمه نگاهم چشات گلابتونه
گذشتن از تو سخته محاله دل بتونه
یه گوشه توی قلب هر آدمی نوشته
با عشق می شه پنبه کرد هر چی که غصه رشته
شب گرداگرد من حصار کشیده است و من آفتاب را باور دارم زیرا که
چشمان تو سرزنده ترین آفتاب ها است. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 1:34 توسط سعیده
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بالاخره بعد از ۲۴ روز اومدم مرسی که تو این مدت
باز هم به من لطف داشتین
وقتی که عشق را در چشمانت خواندم وقتی که حقیقت را در وجودت یافتم وقتی که دوباره با صدای لطیفت اسمم را صدا زدی تمام کینه ها و تاریکی ها
از قلبم راهی شد ند و محبت تو جای آن را گرفت . وجود تو بهاری دوباره
و صدایت آرامشی برای قلب زخم خورده ام بود و تو نگذاشتی در مرداب
تنهایی غرق شوم .شمع دوستی را روشن کن و بگذار من پروانه وار
گردت بگردم که بی حضورت زندگی زندان من است.
وقتی با منی حواست جمع کن وقتی پیشمی شیطونیتو کم کن نه این ور نه اون ور فقط خودمو نگاه کن نه این ور نه اون ور فقط خودمو نگاه کن
وقتی که من هم نیستم تنهایی تو کوچه و خیابون تو هر جایی نه این ور نه اون ور جلوی پاتو نگاه کن نه این ور نه اون ور جلوی پاتو نگاه کن
چشمات واسه من نگات واسه من تا حرف میزنی صدات واسه من تا ناز میکنی ادات واسه من حتی گل خنده هات واسه من بگو چشماتو از غریبه میبندی بگو هیچ جا بلند بلند نمی خندی بذار تا به همه آدما ثابت شه که تو به عشق من همیشه پایبندی |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 12:43 توسط سعیده
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همهء شما عزیزانی که به من لطف دارید و سر میزنید .
درسها زیاد شده و امتحانا شروع برای همین نتونستم به خیلی از
شما عزیزان سر بزنم واقعا شرمند هستم.امروز آخرین آپم تا ۲۵ خرداد.
امیدوارم که لذت ببرید.
سال ها است که شمع وجودت روشنی بخش محفل تنهایی ام است
کلام گرم و شیوایت امید بخش دل سرد و خسته ام گردیده و
دستهای همیشه مهربانت به یاری ام شتافته و فکر با تو بودن
امید بخش رسیدن به آرزوهایم گشته پس بدون هیچ چیز جز با تو بودن
برایم آرزو نیست و هیچ چیز با ارزش تر از عشق نیست و بزرگترین
ویژگی عشق بخشایش است پس قلبم را که لبریز از عشق است به تو
تقدیم می کنم و عشق پاکت را صادقانه ارج می نهموتا ابد عاشقت می مانم.
با تو
زندگی را با تو می خواهم خنده های دلنشین را
بر لبان گرم تو من دوست میدارم زندگی را با تو می خواهم
جز تو هرگز با کسی از عشق از امید از فردا نخواهم گفت
زندگی بی تو سراسر اندوه است زندگی را با تو می خواهم
با تو می خندم
با تو میگریم
بی تو میمیرم
با تو بوده ام
همیشه در همه جا
با تو نفس کشیدام
و با چشمان تو دیده ام
مرا از تو گریزی نیست
چنان که جسم را از روح
و زمین را از آسمان
و درخت را از آفتاب
تو دلیل حیات من بوده و هستی
و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام
علت بودن من تو هستی. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 21:12 توسط سعیده
|
|
||
|
|
|
|
سلام به دوستای گلم سال جدید به همتون تبریک میگم شرمنده که خیلی دیر شد
قبل از عید خیلی کار داشتم نتونستم آپ کنم.باز هم شرمنده که نتونستم بهتون
سر بزنم .خوب تعطیلات خوب بود؟ به من که خیلی خوش گذشت.
متن زیر تقدیم به تمام کسانی که دوستشون دارم.
زندگی کردن عشق ورزیدن است, هنگامی که شادمانی به اعماق دریاچه
سکوت میرود,نفس گرم عشق ترانه ای ناشنیده را زمزمه میکند, هنگامی
که آسمان باز زیر نگاه تو بیدار بیدار می شود مه تردید پراکنده
می شود و نسیم دلپذیر گرده های معطر رستگاری را می افشاند.
ودریاچه, نیلوفروعاشق نادیده در یک شور ناگهانی با هم یکی می شوند.
تو را دوست دارم
تو را دوست دارم چون سایه بان خانه ام هستی
تو را دوست دارم چون تکیه گاه قلب عاشقم هستی
ای عزیزترین فرد زندگییم بمان کنارم تا زنده هستم
بهار خفته نگاه کن من از ستاره آمدم درون دستهای من بهار خفته سبز می شود نگاه کن درون چشمهای من پر از شقایق است نه رنگ خون! نگاه کن که سرزمین سینه ام پر از حقایق است حقیقت شکفتن ترانه ها تلالو بهارها صفای پاک نهرها نگاه کن که رنگ شب درون شعر من پر از شهاب می شود
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 1:53 توسط سعیده
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش گیرد
( نیاز) دلگیر دلگیرم مرا مگذار و مگذر
از غصه میمیرم مرا مگذار و مگذر
من بی تو در ظلمت سرای زندگانی
از خویشتن سیرم مرا مگذار و مگذر
سوگند به چشمت که از تو تا دم مرگ
دل بر نمیگیرم مرا مگذار و مگذر
با پای از ره مانده در این دشت تبدار
ای وای میمیرم مرا مگذار و مگذر
دامن مکش یکباره از من زانکه بی تو
مرگ است تدبیرم مرا مگذار و مگذر
بالله غیر از جرم عاشق بودن ایدوست
بی جرم و تقصیرم مرا مگذار و مگذر
با شهپر اندیشه دنیا گردم اما
در بند تقدیرم مرا مگذار و مگذر
آشفته تر ازآشفتگان روزگارم
از غم بزنجیرم مرا مگذار و مگذر
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 20:52 توسط سعیده
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ولنتاین به همهء شما دوستان گلم تبریک میگم می دانی که طاقت دوری تو را ندارم . تقدیم به تو که یادت در فکر من عشقت در قلب من و نگاهت همیشه در ذهنم ماندگار است عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاری است و چه خوب شد که به دنیا آمدی
چه خوب تر شد که دنیای من شدی.
(عشق چیزی است شبیه پرواز) تازگی دارد عشق
عشق چیزی است که تنها من و تو
می توانیم بدانیم که چیست
قلمت را بردار
و کنارم بنشین بنویس تازگی دارد عشق
من و تو
تنها من و تو
می توانیم بگوییم که عاشق شده ایم بنویس عشق رنگ گل نیست
عشق چیزی است شبیه پرواز
عشق چیزی است که نشناخته باقی مانده است
عشق یعنی من و تو
یعنی همهء آنها که نشناخته باقی ماندند
من و تو
تنها من و تو
می توانیم بگوییم که عاشق شده ایم
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 11:27 توسط سعیده
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امروز چون سرما خوردم کم مینویسم ولی امیدوارم که لذت ببرید
تا بدانی که دوستت دارم اگر باد بودم می وزیدم
اگر ابر بودم می باریدم
اگر خورشید بودم می تابیدم
اگر خدا بودم می آفریدم تا بدانی که دوستت دارم
اگر ابر بودی : در انتظار اشکت می نشستم
اگر خورشید بودی :در پرتوت خود را گرم می کردم
اگر باد بودی: چون برگ خزان خود را به دستت می سپردم
اگر خدا بودی به تو ایمان می آوردم
تا بدانی که دوستت دارم
اگر هیچ بودی از تو ابر سپیدی می ساختم
از تو خورشید با شکوهی به وجود می آوردم
ترا نسیم ملایمی می کردم
ترا خدایی بزرگ می ساختم
تا بدانی که دوستت دارم
دوست ندارم که بگویم دوستت دارم
دوست دارم که درک کنی دوستت دارم
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 11:34 توسط سعیده
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به دوستان عزیزم شرمنده که دیر آپ کردم
بار الهی تو را سپاس می گویم که به من توفیق طاعت و فرمانبرداری دادی و
از نافرمانی باز داشتی گواهی می دهم که تو صاحب عشق و محبتی
عشق از تو سر چشمه گرفت و وارد رگهای ما شد خشنودی تو
در محبت و دوست داشتن است.
در زمان بسیار قدیم وقتی پای بشر به زمین نرسیده بود و فضیلت ها و تباهی ها
در همه جا شناور بودند آن ها از بیکاری خسته شده بودند . روزی همهء فضایل
و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه ناگهان ذکاوت ایستاد
و گفت:بیایید یه بازی بکنیم مثلا قایم موشک بازی. همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم و از آن جایی که هیچ کس نمی خواست
به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنان بگردد .
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به
شمارش ….3,2 ,1همه رفتند تا جایی پنهان شوند .لطافت خود را به شاخه ماه
آویزان کرد ,خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد ,اصالت در میان ابر پنهان شد
هوس به مرکز زمین رفت ,دروغ گفت زیر سنگها پنهان می شوم اما به ته دریا رفت,
طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد .دیوانگی در حال شمردن
بود81,80,79....هممه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و
نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن
عشق مشکل است در همین حال دیوانگی به 100 رسید عشق پرید در بین یک بوته
پنهان شد دیوانگی فریاد زد دارم میام و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود ,تنبلی اش
آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود, دروغ ته دریا هوس در مرکز زمین خلاصه یکی یکی را به جز عشق پیدا کرد او از یافتن عشق
نا امید شده بود سعادت در گوشها یش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و
آن پشت بوته است .دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و
هیجان زیاد آن را در بوته فرو کرد و دوباره و دوباره... تا با صدای ناله ای متوقف شد عشق از پشت بوته بیرون آمد با دست هایش صورت خود را پوشاند از
میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود
و او نمی توانست جایی را ببیند(کور شده بور) دیوانگی گفت من چه کرده ام
,من چه کرده ام چگونه می توانم تو را درمان کنم عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی بکنی راهنمای من بشو و این گونه که از آن روز
به بعد عشق همواره کور است و دیوانگی همواره در کنار او .
توی آسمان عشقم غیر تو پرنده ای نیست
روی خاموشی لبهام جز تو اسم دیگری نیست
توی قلب من عزیزم هیچکس جایی نداره
دل عاشقم به جز تو هیچکس دوست نداره
پاک و بی آلایشه, اون لایق ستایشه
دوستش دارم دوستم داره جون دلم فداش بشه
اون واسه من مقدسه عشقش برایم نفسه
تو بی کسی دیدم که اون تنها کسه یک بی کسه
سنگ صبور اشکمه زخمامو اون یک مرحمه
از خوبی هاش هر چی بگم قسم به دل بازم کمه |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 15:35 توسط سعیده
|
|
||
|
|
|
|
|
در جهان عشق , ناکامی و سنگدلی معنی ندارد هر گز تصور مکن
بی اعتنایی و دوری تو مرا نا امید می سازد زیرا همیشه من ترا در آغوش خود می بینم و طپش دل کوچک ترا بگوش می شنوم و به ظاهر اگراز تو دورم بباطن همیشه و در همه حال نزد تو هستم با این وصف دشمنی چرا؟
نگاه تو به جان بی جان , جان می بخشد
نگاه تو به مردمان بی ایمان ایمان می دهد
اشک شب وآه سحر داغ دل وسوز جگر
ترسم که سازد آشکار اسرار پنهان تو را مستم بگذارید بگریم به غم دل
جر اشک کسی در غم دل عقده گشا نیست
عشق
دردنیا اگر صدایی بماند
اگر سرودی بماند
اگر کلمه ای بماند
صدای انسان و
سرود انسان است
و در این کلام است
(عشق من) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 20:26 توسط سعیده
|
|
||
|
|
|
|
|
با شروع این فصل خزان
سردی این جهان آخرین حرارت آتش نیمه خاموش شده
عشق مرا به سردی فصل خواهد کشاند دیگر آن
سوزش مطبوع ودل آزار را در جایگاه حزن انگیز
احساس نخواهم کرد . زیرا سردی فصل خزان
آخرین نشانه حیات را از دل من خواهد گرفت
وبا خود به جایی خواهد برد که در آنجا اثری از
عشق وسازنده ی آن نباشد.
می خواهی رازی را که در دل دارم وتو روز نخستین از
دیدگانم دریافتی صریحا به تو اعتراف کنم ولی خیر....
نمی توانم قدرت ندارم شاید خدا نکرده آنچه را که من
شنیده ام حقیقتی داشته باشد وتو عشق پاک مرا با نظر
کوچکی نگاه کنی پس چه بهتر که در دلم باشد و آن
را بسوزاند و خاکسترش کند. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 20:8 توسط سعیده
|
|
||
|
|
|
|
|
سپیده دم
اگر عاشق باشی سپیده دم از خواب برمی خیزی همچنانکه من بر می خیزم.
اگر عاشق باشی سپیده دم از خواب برمی خیزی همچنانکه مرغان خوش الحان
و خروسهای سحر گاهی وبلبلان عاشق پیشه بهاری بر می خیزند.
سپیده دم لطف و صفای خاصی دارد بی سبب نیست که پیامبران خدای بزرگ
در سپیده یصبح با خالق توانای خود به راز و نیاز می پرداختند.
من نیز در این ساعت با نوازش روح تو از خواب بر می خیزم روح تو
آرام آرام مرا به آغوش خود می کشاند مثل اینکه دو روح در هم آمیخته باشد
جسم مرا ترک می گویند و به سرعت برق به آسمانها به همانجایی که هرگز
پای غیر عاشقی بد آنجا نرسیده اند می روند وتو لبان زیبایت را بر لبانم
می گذاری و هر دو در هم غرق می شویم در این حال اگر کسی در
نزدیکی چشم من باشد احساس خواهد کرد که از یک لخته گوشت و
پوست و استخوان آتش بر می خیزد بدون اینکه بفهمد حرارت گرم
و کشنده ی لبان تو است که آنرا چنان گداخته و سوزان کرده است .
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 19:54 توسط سعیده
|
|
||
|
|
|
|
|
شب هجران
روزی مصمم شدم ترا وداع گویم و عشقها وآرزوها وامیدهای گذشته
را به فراموشی بسپارم ولی ممکن نشد دوری از تو چنان بی تابی
و رنج پنهانی در من ایجاد کرد که در آتش تب تو بسختی سوختم
دوستان و اطرافیان من تصور می کردند بیماری را پرستاری می کنند
که درد جسمی دارد ولی غافل از اینکه تب عشق تو و بخصوص
آتش خاموش نشدنی هجران بود که مرا بسختی می سوزاند وآخرین
نشانه حیات مرا نیز آهسته آهسته به خاکستر تبدیل می نمود.
از وداع با تو منصرف شدم چون هرگز نتوانستم چشمان درخشان
ترا که بی شباهت به دریای خروشان بیکران عمیق واسرار آمیز
نیست فراموش کنم کسی چه میداند شاید همین رمز فاش نشدنی
عجیب است که مرا این چنین زندانی نموده وبرای همیشه به یک
موجود بی جان مبدل کرده است.
بگذار در تماشای این دیدگان مرموز تو همچنان سر گردان بمانم
زیرا آنچه که در عمق چشمان تو نهفته است بی شباهت به
اسرار عجیب و کشف نشده عمق دریاهای شگرف نیست.
دریا ظاهری آرام وبی حرکت وزیبا دارد همچنانکه چشمان تو
ظاهری آرام وفریبنده و فراموش نشدنی دارند.
عشق وجنون
عاشقی را گفتند تو مگر دیوانه ای که این چنین جسم نحیف را
در راه معشوقبی وفا فنا می سازی؟
آهی کشید وگفت:از مجنون پرسیدند چرا نامت را مجنون گذاشته
وبه بیابان پناه برده ای؟
پاسخ داد هر آنچه جسمم در بیابان سوزان بسوزد گرمی آن به
حرارت عشق لیلی نرسد و چندانکه شعله های کشنده ی آفتاب
بر مغزم بتابد وکارم رابجنون کشاند هرگز به مرحله ایکه لیلی
به خاطر عشق پا بدان گذاشت نخواهد رسید.
لیلی از درد عشق چنان گریست که در آغوش مادر جان داد
و مجنون هم آنقدر گور معشوقه را در بغل فشرد که از ذکر
مصیبت او جان بجهان آفرین تسلیم کرد. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 19:35 توسط سعیده
|
|
||
|
|
|
|
|
شکارچی دل
دختر افسونگر زیبا چشمی که ابروانش بی شباهت به خنجر
بران نیست دل نویسنده ی حساس شوریده حالی را با
تیر نگاهش شکار کرد ومیان دستان ظریفش چنگ زنان با خود برد !
نویسنده ی تیره بخت عاشق پیشه سوال نمود :
با دل زخم دار من چه خواهی کرد؟
جواب داد:هیچ بدورش میافکنم !
نویسنده پرسید:پس چرا با تیر نگاهت شکارش کردی؟
خندید و گفت : می دانی شکارچی بیرحم است شکار می کند
ولی هرگز به شکار خود دل نمی بندد!!
اشکهای عشق
درخشندگی قطرات اشک گرم و سوزاننده ایکه از چشمان
زیبایت چون مروارید بر صورت کمی رنگ پریده ات میچکد
بی شباهت به قطرات باران که در دل صدف ها جای میگیرد
و تبدیل به مروارید قیمتی میشود نیست.هنگامیکه پرده شفاف
اشکها در دیدگان درخشان تو می درخشد بی اختیار بیاد
شبنم های بهاری می افتم که بر روی گلبرگهای با طراوت
ونرم گلها زیر اشعه کمرنگ صبحگاهی تلولو خاصی دارد.
فقط نمی دانم این اشکهای سوزان که از دل پر حرارت تو
بصورت قطرات از دیده می چکد اشکهای عشق است
ویا اشکهای ندامت و پیشمانی؟
اشک سوزان محبت است یا دوری و محنت؟
به من بگو که اشکهای عشق است اشکهای عشق کشنده و جاویدان.
هرگز سعی نکن این محبت خداوندی را از من پنهان کنی
چون من بخاطر محبت و بخاطر عشق بی پایان زنده ام .
من این اشکها را چون گنج پر بهایی عزیز و گرامی می دارم
و به هر قطره ایکه درخشنده و تابناک باشد بنگرم صورت
زیبای ترا چون صفحه آیینه ی خاطرات در برابرم مجسم میکنم. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 19:6 توسط سعیده
|
|
||
|
|
|
|
لحظات به تندی می گذرد و طوفان سختی زمانه از راه می رسد وآن چه از ما زمینیها باقی می ماند خاطرات تلخ و شیرین ماست.
گل زردی است به نام غم مروارید غلطانی است به نام اشک فریاد بلندی است به نام آه
آینه شکسته ای است به نام دل
نگاه عمیقی است به نام حیرت
و اما چه زیباست تجربه عشق......... با تمام نا کا می ها یش
ز هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد
طوفان گرفته ناخدای من کجایی؟
گم می کنم بی تو همیشه بندرم را
فانوس دریایی چشمان تو پیداست
باز کن دوباره قفل های لنگرم را
باز کن دری از آسمانت را به رویم
تا باز کنم بار دیگربال و پرم را
از غم خبری نبود اگر عشق نبود دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 0:42 توسط سعیده
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 23:58 توسط سعیده
|
|
||
|
|
|
|
|
ما به دنیا می آییم برای زندگی کردن ما زندگی می کنیم برای عشق عشق با رنج به دست می آید ما رنج می کشیم برای مرگ
کاش می شد عشق را تفسیر کرد کاش می شد عمر را تکثیر کرد زیر این گردونهء نا مهربون گرمی مهر تو را تعبیر کرد
همیشه می گفتی باران را دوست داری ولی هر وقت باران می بارید پنجره را می بستی همیشه می گفتی پرنده را دوست داری ولی آن را در قفس زندانی می کردی پس بدان چرا ترسیدم که گفتی دوستت دارم
از كوه پرسيدم عشق چيست؟ گفت: از من استوار تراست. از گل پرسيدم عشق چيست ؟ گفت: از من زيبا تر است. ازچشمه پرسيدم عشق چيست؟ گفت از من زلال تراست.از دریا پرسیدم عشق چیست؟گفت از من پر خروش تر است. از مادرم پرسيدم عشق چيست؟ گفت: از من مهربان تر.
یا به دنبالش جدایی ها نبود یا که او با من نمی شد آشنا یا که من از او نمی گشتم جدا
قلبم را به تو می دهم تا جمله عشق را باور کنی دفترم را به تو می دهم تا عشق را در آن بنویسی کتابم را به تو می دهم تا عشق را در آن بخوانی لبانم را به تو می دهم تا عشق را در آن بکاری احساسم را به تو می دهم تا آن را از عشق سرشار کنی
برای رسیدن به تو سوگندها نوشتم بروی گلبرگ های زیبای گل شقایق وحال برای رسیدن به جدایی اشکم را با یاد تو می ریزم و عشقم را با یاد شقایق پرپر می کنم تا فراموش کنم لحظه های با تو بودن را
پیام عشق را آغاز کردی چو گل های بهاری ناز کردی چو دیدی خو گرفتم با تو افسوس کبوتر گشتی و پرواز کردی
ای پر غرور من , گل من, آرزوی من ای چشم های روشن تو پر زشوق عشق در چشم تو غروب غم نقش بسته است بگشا دو چشم خود که شوم پر زذوق عشق
ای عشق! چه دردی تو؟ که درمانت نیست ای جان! به چه زنده ای؟ که جانانت نیست
ای خوشا آن دل که آ زاری نمی آید از او غیر کار عاشقی کاری نمی آید از او
چشم وقتی زیباست که پر از اشک باشد اشک وقتی زیباست که برای عشق باشد غشق وقتی زیباست که برای تو باشد و تو وقتی زیبایی که برای من باشی
در انتظار روزی که طلوع دوباره خورشید دیده شود. روزی که دوباره سبزی و زیبایی در طبیعت حاکم شود. خون حیات در رگهای زمین عریان یابد. انتظار روزی که دوباره ستاره ها و مهتاب روشن شود و کهکشان ها سر شار از نور معنویت تو شوند وروزی که تو بییایی ای بهترین بهترینم
نه همچون آفتاب پرست چشم در خورشید نه چون موش کور گریزان از نور پروانه باش و به شمعی قانع فولاد مباش سخت و بی اعتنا و نیز مس که به هر شکلت سازند فنر باش کشیده و جمع چون رهایت کنند برگردی به نخست پس انسان باش
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 22:19 توسط سعیده
|
|
||